تبليغاتX
بسوی شادمانی راهی نیست شادمانی خود راهست
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

هرگز فراموش نمی کنم سخنانی را که از چشمان تو شنیدم

می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند

اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم

آن هنگام که می گفتند:دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 10:35  توسط گلچهره | 
وقتي که عاشقم شدي پاييز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوري دلت  درست مث دل من
کلي لبش پريده بود همش پره ترک بود
وقتي که عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي
توقعت فقط يکم عاشقي و نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم ديگه مسابقه گذاشتيم
که رو گل کدوممون قايق شاپرک بود؟
تقويم که از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد
راستش دلم خونه ترديد و هراس و شک بود
ديگه نه از تو خبري بود و نه از آرزوهات
قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدک بود
يادم مياد روزي رو که هوا گرفته بود و
اشکاي سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي
عاشقيمون يه بازي شايد الک دولک بود
نه باورم نميشه  که تو اينو گفته باشي
کسي که تا ديروز برام تو کل دنيا تک بود
قصه با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت
کسي که رو زخماي قلبم مث نمک بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 10:20  توسط گلچهره | 

دلم خیلی گرفته همه مشکلات یهو باهم اومدن امیدوارم همشونم یهو باهم برن

خسته ام خیلی خسته ام خدا هرچی امتحان و آزمایش داشت رو من بیچار پیاده کرد همه رو گذروندم  خدا به خیر کنه واسه بعدیاش

واسم دعا کنید خیلی بهش احتیاج دارم این روزا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 11:20  توسط گلچهره | 

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم همان يك لحظه ي اول كه ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكدگر ويرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم
كه در همسايه ي صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره ي مستانه را خاموش اندم بر لب پيمانه ميكردم
عجب صبري خدا دارداگر من جاي او بودم
كه ميديدم يكي عريان و سرگردان  يكي پوشيده از صد جامه ي رنگين
زمين و اسمان را واژگون مستانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش ازبهر اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان سبحه ي صددانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان
 هزاران ليلي ناز افرين را كوه به كوه اواره و ديوانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم
به عرش كبريايي با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي  ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم
كه ميديدو مشوش عارف و عامي  ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم كش
بجز انديشه ي مهر و وفا  معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاري هاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من جاي او چو بودم
يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد عجب صبري خدا دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 11:29  توسط گلچهره | 
سر نوشت تصمیم میگیرد  که تو در زندگی با چه کسی ملاقات کنی

اما

تنها قلب توست که میتواند تصمیم بگیرد چه کسی در زندگی تو بافی میماند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 9:18  توسط گلچهره | 
توی ویترین زندگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نست  چون فقط

وسوست می کنه که اونی رو که داری از دست بدی
................
 
بزرگترین افسوس ادمی  ان است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند  و به یاد می اورد زمانی را


که می توانست اما نمی خواست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 12:57  توسط گلچهره | 
در نهان به کسانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در اشکارا دل کسانی را می شکنیم که دوستمان دارند

شاید این است راز تنهایی ما.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 12:55  توسط گلچهره | 

چرا بعضی ادما همه چیزو فدای غرورشون می کنن در حالی که درونشون یه چیز دیگه ست.اینقدر با خودشونو اونی که نیستن مبارزه مکنن تا لذت زندگی از یادشون میره

بعضی ادما چقدر دیر بزرگ میشن !! چقدر ضربه می خورن و چقدر راحت میندازن گردن یکی

دیگه. بیچاره

 خدا.........

بعضیا بی لیاقتن تقصیر کسی هم نیست خودشون اینجوری می خوان

اینا همش واسم تجربه شد ازین خوشحالم که قبل از اینه دیر بشه قبل از اینکه خیلی خیلی دیر بشه فهمیدم.

اما اخرش یه چیزو نفهمیدم که چرا خدا....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 10:59  توسط گلچهره | 

عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست تا  کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی

 

مقدور هر عیاش نیست غم کشیذن کار هر نقاش نسیت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 13:19  توسط گلچهره | 
این هدیه از طرف من به تو ، چون خودم خیلی دوسش دارم ، مال تو


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم ، چند وقت است كه هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی همان منظر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهم ، همان تصویری كه سراغش ز غزل های خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تكلم ، به دلارایی تو، به تماشا ،  به خموشی، به شكیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سكوت به سخن های تو به لهجه شیرین سكوت
شبهی چند شب است آفت جانم شده است اول نام كسی ورد زبانم شده است
در من انگار كسی در پی انكار من است یك نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یك نفر ساده چنان ساده كه از سادگی اش می توان یك شبه پی برد به دلدادگی اش
حتم دارم كه تویی آن شبه آیینه پوش ، عاشقی جرم قشنگی است به انكار مكوش
آری آن خواب كه شب آفت جانم شده بود آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود
اینك از پشت دل آیینه پیداست و تماشا گه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبه شاد شبانگاه تویی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 13:8  توسط گلچهره | 
 

خوب زندگی اینجوریه دیگه کسی که یه عمردوسش داشتی اما تو اوج وابستگیت بهت توجه نکرد و ترکت کرد..

بعد از چند ماه  درست وقتی داری یه زندگیه جدید رو تجربه میکنی از راه می رسه و دنیای تازه ی تو رو بهم میریزه......

باید بهش حق بدی  باید ببخشیش  آخه میدونی که نباید احساست دیگران رو جریحه دار کنی!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 18:15  توسط گلچهره | 
( سرود عشق )

من امشب خواب را هرگز نمی خواهم
نمی خوابم
نمی دانم
نمی دانم که فردا را چه خواهد شد؟
که می آید؟
که می خواند؟
سرود با تو بودن را
تو می خوانی؟
تو می دانی؟
تو می مانی؟
تو می مانی برای من؟
که من بی تو نمی مانم
که دیگر غم نمی خواهم
نه نمی خواهم

به جای گریه ، من خنده
به جای غصه من قصه

قصه خوب رسیدن
آرمیدن
عشق را دیدن





قصه خوب با تو بودن را می پسندم

پس تو ای زیبا بیا
بیا و سرود عشق را
سرود با تو بودن را
برای من بخوان

زیرا که من
امشب خواب را هرگز نمی خواهم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 9:56  توسط گلچهره | 
 

پيست اسکي آبعلي - نزديک تهران سال1345


 






 



 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 10:20  توسط گلچهره | 
        

          هتل های هیلتون

 

 
گروه هتل هاي هيلتون سردمدار هتل هاي زنجيره اي در دنيا به شمار مي آيد.

لوگو هتل هیلتون


 هنگامي كه Sir. Conrad Hilton در سال 1919 اولين هتل خود را بنام Mobley در سيسكوي تگزاس خريد با آينده نگري خاص خود،
تفكر بزرگي را پايه گذاري كرد كه گروه هتل هاي بزرگ هيلتون آنرا سرلوحه سرويس دهي خودقرار داده است. خانواده هتل هاي هيلتون ميراث افتخار اميزي دارد كه زاييده تفكر مؤسس آن است: 

       " مسئوليت مااينست كه زمين را با گرما و نور ميهمان نوازي پر كنيم"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 9:56  توسط گلچهره | 
فرهنگ دهخدا ذیل واژه‌ی «پیمان» {پٍ / پَ} آمده است: از پهلوی «پَتمان» و اوستایی «پَتی‌مان» به معنی «پیمودن» و «اندازه گرفتن».
«پیمان» در فرهنگ دهخدا به معنی «عهد» و «قرارداد» و «معاهده» هم در نظر گرفته شده است.

در کتاب «فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی»، تالیف دکتر محمد حسن‌دوست (زیر نظر دکتر بهمن سرکاراتی) در برابر واژه‌‌ی «پیمان» آمده است:
«عهد»، «معاهده»، «قرار داد». در فارسی میانه: payman – ایرانی باستان: pati mana؛ مرکب از pati (پیشوند) و mana مشتق از ریشه‌ی ma به معنی «سنجیدن»، «اندازه گرفتن».
در برابر واژه‌ی «پیمانه» هم نوشته شده:
ظرفی که بدان چیزها پیمایند…قدح شرابخوری را نیز گفته‌اند، شراب، باده. در فارسی میانه: paymanag – ایرانی باستان: pati manaka؛ مرکب از pati (پیشوند) و manaka مشتق از ریشه‌ی ma به معنی «سنجیدن»، «اندازه گرفتن».

از مطالب بالا، چنین برمی‌آید که «پیمان» هم به معنی «اندازه‌گرفتن» است و هم به معنی «عهد بستن».

از طرفی تقریبا مطمئن هستیم که واژه‌های میترا ( میثره) در «ریگ ودا» و «اوستا» به معنی «پیمان» است. دیگر این‌که می‌دانیم در اسطوره‌ی میترا، این ایزد گاوی را قربانی می‌کند و ظاهرا از گوشت قربانی خوراکی تهیه می‌شود برای خوردن.

حالا رجوع کنیم به مراسم قربانی در کشورمان: کسی نذر می‌کند (یعنی با خود و یا با خدای خود عهد و پیمانی می‌بندد)، بعد جانوری (گاو، شتر، خروس) را برای وفای به عهد خود قربانی می‌کند و سپس گوشت قربانی را برای خوردن با دیگران قسمت می‌کند.

نتیجه: می‌خواهم بگویم که، به احتمال قوی بسیاری از مراسم قربانی در کشور ما مربوط به آیین‌های مهری یا به قولی میترائیسم است. به‌ویژه این که در بسیاری از مراسم، گاو را قربانی می‌کنند.

معنی دیگر «پیمان» را سنجیدن و اندازه‌گیری دانستیم، نظر این است که احتمالا واژه‌های Meter (واحد اندازه‌گیری) و Measure (اندازه‌گیری) نیز از همان ریشه‌ای باشند که واژه‌ی Mithra نیز از همان است.

سوال: در این اندیشه‌ام که چرا رابطه‌ای میان «پیمان‌‌بستن» و «اندازه‌گرفتن» وجود دارد؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 9:39  توسط گلچهره | 

تو کدوم حادثه گم شد اون که از ستاره اومد

اون که با ورودش آواز به لبم دوباره اومد

چه شبی علاقه کم بود تو کجای قصه رنجید

تو کجای عاشقی هام تپشهای منو کم دید

تو کدوم خط از ترانه مهربونش نسرودم

من مسبب کدوم غم تو نگاهش شده بودم

تو کدوم وقت نوازش بین بوسه وقفه افتاد

عطر خوب تنو کی دید تو نفس کشیدن باد

داغی همیشه ی من تو کجای قصه شد سرد

باعث کدوم شکستم که به گریه ترک من کرد

منه مصلوب شکستن مجرم کدوم گناهم

تو کدوم حادثه گم شد اون که امن به نگاهم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 22:58  توسط گلچهره | 

  

   خلقت من در جهان یک وصله ی ناجور بود

      

 

  من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود

            

 

 ای فلک گر من نمی دادی جهانت نقص داشت؟ 

 

             

        ای فلک گر من نمی زادی اجاقت کور بود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 22:55  توسط گلچهره | 

همه ی آنچه از زندگی اموختم در یک کلمه خلاصه

میشود

              

 

           می گذرد 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:43  توسط گلچهره | 

جهانم زیباست

جامه ام دیباست

دیده ام بیناست

زبانم گویاست

قفسم هم طلاست

 

بر این ارزد که دلم

 

تنهاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:41  توسط گلچهره | 
 

    چه نیرنگها دیدم از رنگها

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:39  توسط گلچهره | 

بی نیاز از هر تعلق بودم اما پیش عشق

دادم از کف اخر اختیار خویشتن

..................................

در این فکرم من و می دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

..........................

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:38  توسط گلچهره |